تبليغاتX
 اندیشه پاک
اندیشه پاک

..:: ضربه دست مرا پاسخ گوي ::..

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد،

دست من ضربه به ديواره ي زندان كوبيد.

آي همسايه زنداني من،

ضربه دست مرا پاسخ گوي.

ضربه دست مرا پاسخ نيست.

تا به كي بايد تنها تنها

وندر اين زندان زيست؟

ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم،

پاسخي نشنيدم.

سال ها رفت كه من

كرده ام با غم تنهايي خو

ديگر از پاسخ خود نوميدم.

راستي هان

چه صدايي آمد ؟

ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟

ضربه مي كوبد همسايه زنداني من

پاسخي مي جويد

ديده را مي بندم،

در دل از وحشت تنهايي او مي خندم.

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


..:: من به غیر از تو نخواهم ::..

من به غیر از تو نخواهم ، چه بدانی چه ندانی

 

از درت روی نــتـابـم ، چه بـخـوانی چـه بـرانـی

 

 

 

دل من میـل تـو دارد ، چه بجـویـی چه نجویـی

 

دیده ام جـای تو باشد ، چه بمـانی چه نمـانی

 

 

 

من که بیمار تو هستم،چه بپرسی چه نپرسی

 

جــان به راه تو سپــارم ، چه بـدانی چه نـدانی

 

 

 

ایستــادم به ارادت ، چـه بــود گر بنشـیـنـی ؟

 

بوسه یی بر لب عاشق،چه شود گر بنشانی ؟

 

 

 

می توانـی به هــمه عمــر دلــــم را بفـریبــی

 

ور بـکـوشـی ز دل مـن بـگـریزی ، نـتـوانــی

 

 

 

دل من سـوی تـو آیـد ، بـزنـی یـا بـپـذیـری

 

بـوسـه ات جـان بفــزاید ، بدهـی یا بستــانی

 

 

 

جانی از بهر تو دارم، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 16:41 موضوع | لینک ثابت


..:: شور عشق و مستي ::..

و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
...
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
...
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست
...

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


سیب

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره
از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید.
سیب را دست تو دید.
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک.
و تو رفتی و هنوز
سالها هست  که درگوش من آرام آرام
خش خش گام  تو تکرار کنان
می دهد آزارم.
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما
سیب نداشت.

حمید مصدق


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت